باز هم جاذبه و دافعه

تو پست قبلی راجع به جاذبه و دافعه گفتم و خودم هم رفتم راجع بهش تحقیق کردم و این مقاله رو در اختیارتون می ذارم. امیدوارم خوشتون بیاد.

افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به افراد ديگر انسان , يكسان نيستند
بلكه به طبقات مختلفى تقسيم مى شوند :
1 - افرادى كه نه جاذبه دارند و نه دافعه , نه كسى آنها را دوست و نه كسى دشمن دارد , نه عشق و علاقه و ارادت را بر مى انگيزند و نه عداوت و حسادت و كينه و نفرت كسى را , بى تفاوت در بين مردم راه مى روند مثل اين است كه يك سنگ در ميان مردم راه برود .
اين , يك موجود ساقط و بى اثر است . آدمى كه هيچگونه نقطه مثبتى در او وجود ندارد ( مقصود از مثبت تنها جهت فضيلت نيست , بلكه شقاوتها نيز در اينجا مقصود است ) نه از نظر فضيلت و نه از نظر رذيلت , حيوانى است غذائى مى خورد و خوابى مى رود و در ميان مردم مى گردد همچون گوسفندى كه نه دوست كسى است و نه دشمن كسى , و اگر هم به او رسيدگى كنند و آب و علفش دهند براى اين است كه در موقع از گوشتش استفاده كنند . او نه موج موافق ايجاد مى كند و نه موج مخالف . اينها يك دسته هستند : موجودات بى ارزش و انسانهاى پوچ و تهى , زير انسان نياز دارد كه دوست بدارد و او را دوست بدارند و هم مى توانيم بگوئيم نياز دارد كه دشمن بدارد و او را دشمن بدارند .
2 - مردمى كه جاذبه دارند اما دافعه ندارند , با همه مى جوشند و گرم مى گيرند و همه مردم از همه طبقات را مريد خود مى كنند , در زندگى همه كس آنها را دوست دارد و كسى منكر آنان نيست , وقتى هم كه بميرند مسلمان با زمزمشان مى شويد و هندو بدن آنها را مى سوزاند .
چنان با نيك و بد خوكن كه بعد از مردنت عرفى
مسلمانت به زمزم شويد
و هندو بسوزاند
بنا به دستور اين شاعر , در جامعه اى كه نيمى از آن مسلمان است و به جنازه مرده احترام مى كند و آن را غسل مى دهد و گاهى براى احترام بيشتر با آب مقدس زمزم غسل مى دهند , و نيمى هندو كه مرده را مى سوزانند و خاكسترش را بر باد مى دهند , در چنين جامعه اى آنچنان زندگى كن كه مسلمان تو را از خود بداند و بخواهد ترا پس از مرگ با آب زمزم و هندو نيز تو را از خويش بداند و بخواهد پس از مرگ تو را بسوزاند .
غالبا خيال مى كنند كه حسن خلق و لطف معاشرت و به اصطلاح امروز ( اجتماعى بودن ( همين است كه انسان همه را با خود دوست كند . اما اين براى انسان هدفدار و مسلكى كه فكر و ايده اى را در اجتماع تعقيب مى كند و درباره منفعت خودش نمى انديشد ميسر نيست . چنين انسانى خواه ناخواه يك رو و قاطع و صريح است مگر آنكه منافق و دورو باشد . زيرا همه مردم يك جور فكر نمى كنند و يك جور احساس ندارند و پسندهاى همه يكنواخت نيست . در بين مردم دادگر هست , ستمگر هم هست , خوب هست , بد هم هست . اجتماع منصف دارد , متعدى دارد , عادل دارد , فاسق دارد , و آنها همه نمى توانند يك نفر آدم را كه هدفى را به طور جدى تعقيب مى كند و خواه ناخواه با منافع بعضى از آنها تصادم پيدا مى كند دوست داشته باشند . تنها كسى موفق مى شود دوستى طبقات مختلف و صاحبان ايده هاى مختلف را جلب كند كه متظاهر و دروغگو باشد و با هر كسى مطابق ميلش بگويد و بنماياند . اما اگر انسان يك رو باشد و مسلكى , قهرا يك عده اى با او دوست مى شوند و يك عده اى نيز دشمن . عده اى كه با او در يك را هند به سوى او كشيده مى شوند و گروهى كه در راهى مخالف آن راه مى روند او را طرد مى كنند و با او مى ستيزند .
بعضى از مسيحيان كه خود را و كيش خود را مبشر محبت معرفى مى كنند , ادعاى آنها اينست كه انسان كامل فقط محبت دارد و بس , پس فقط جاذبه دارد و بس , و شايد برخى هندوها نيز اين چنين ادعائى را داشته باشند .
در فلسفه هندى و مسيحى از جمله مطالبى كه بسيار به چشم مى خورد محبت است . آنها مى گويند بايد به همه چيز علاقه ورزيد و ابراز محبت كرد و وقتى كه ما همه را دوست داشتيم چه مانعى دارد كه همه نيز ما را دوست بدارند , بدها هم ما را دوست بدارند چون از ما محبت ديده اند .
اما اين آقايان بايد بدانند تنها اهل محبت بودن كافى نيست , اهل مسلك هم بايد بود و به قول گاندى در ( اينست مذهب من( محبت بايد با حقيقت توأم باشد و اگر با حقيقت توأم بود بايد مسلكى بود و مسلكى بودن خواه ناخواه دشمن ساز است و در حقيقت دافعه اى است كه عده اى را به مبارزه بر مى انگيزد و عده اى را طرد مى كند .
اسلام نيز قانون محبت است . قرآن , پيغمبر اكرم را رحمة للعالمين معرفى مى كند :
و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين
نفرستاديم تو را مگر كه مهر و رحمتى باشى براى جهانيان . يعنى نسبت به خطرناكترين دشمنانت نيز رحمت باشى و به آنان محبت كنى اما محبتى كه قرآن دستور مى دهد آن نيست كه با هر كسى مطابق ميل و خوشايند او عمل كنيم , با او طورى رفتار كنيم كه او خوشش بيايد و لزوما به سوى ما كشيده شود . محبت اين نيست كه هر كسى را در تمايلاتش آزاد بگذاريم و يا تمايلات او را امضاء كنيم . اين محبت نيست بلكه نفاق و دوروئى است . محبت آنست كه با حقيقت توأم باشد . محبت خير رساندن است و احيانا خير رساندنها به شكلى است كه علاقه و محبت طرف را جلب نمى كند . چه بسا افرادى كه انسان از اين رهگذر به آنها علاقه مى ورزد و آنها چون اين محبتها را با تمايلات خويش مخالف مى بينند بجاى قدردانى دشمنى مى كنند . به علاوه و محبت منطقى و عاقلانه آنست كه خير و مصلحت جامعه بشريت در آن باشد نه خير يك فرد و يا يك دسته بالخصوص . بسا خير رساندنها و محبت كردنها به افراد كه عين شر رساندن و دشمنى كردن با اجتماع است .
در تاريخ مصلحين بزرگ , بسيار مى بينيم كه براى اصلاح شؤون اجتماعى مردم مى كوشيدند و رنجها را به خود هموار مى ساختند اما در عوض جز كينه و آزار از مردم جوابى نمى ديدند . پس اينچنين نيست كه در همه جا محبت , جاذبه باشد بلكه گاهى محبت به صورت دافعه اى بزرگ جلوه مى كند كه جمعيتهائى را عليه انسان متشكل مى سازد .
عبدالرحمن بن ملجم مرادى از سختترين دشمنان على بود . على خوب مى دانست كه اين مرد براى او دشمنى بسيار خطرناك است . ديگران هم گاهى مى گفتند كه آدم خطرناكى است , كلكش را بكن . اما على مى گفت قصاص قبل از جنايت بكنم ؟ ! اگر او قاتل من است من قاتل خودم را نمى توانم بكشم .
او قاتل من است نه من قاتل او , و درباره او بود كه على گفت :
اريد حياته و يريد قتلى .
من مى خواهم او زنده بماند و سعادت او را دوست دارم اما او مى خواهد مرا بكشد . من به او محبت و علاقه دارم اما او با من دشمن است و كينه مى ورزد .
و ثالثا محبت تنها داروى علاج بشريت نيست . در مذاقها و مزاجهائى خشونت نيز ضرورت دارد و مبارزه و دفع و طرد لازم است . اسلام هم دين جذب و محبت است و هم دين دفع و نقمت  .
انسانى بهره مند بودند گروهى و لو عده قليلى طرفدار و علاقه مند داشتند , زيرا در ميان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هر چند عددشان كم باشد . اگر همه مردم باطل و ستم پيشه بودند اين دشمنيها دليل حقيقت و عدالت بود اما هيچوقت همه مردم بد نيستند همچنانكه در هيچ زمانى همه مردم خوب نيستند . قهرا كسى كه همه دشمن او هستند خرابى از ناحيه خود اوست و الا چگونه ممكن است در روح انسان خوبيها وجود داشته باشد و هيچ دوستى نداشته باشد . اينگونه اشخاص در وجودشان جهات مثبت وجود ندارد حتى در جهات شقاوت . وجود اينها سر تا سر تلخ است و براى همه هم تلخ است . چيزى كه لااقل براى بعضيها شيرين باشد در اينها وجود ندارد .
على ( ع ) مى فرمايد :
اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان , و اعجز منه من ضيع من ظفر به منهم  .
( ناتوانترين مردم كسى است كه از دوست يافتن ناتوان باشد و از آن ناتوانتر آنكه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند .
4 - مردمى كه هم جاذبه دارند و هم دافعه . انسانهاى با مسلك كه در راه عقيده و مسلك خود فعاليت مى كنند , گروههائى را به سوى خود مى كشند , در دلهائى به عنوان محبوب و مراد جاى مى گيرند و گروههائى را هم از خود دفع مى كنند و مى رانند , هم دوست سازند و هم دشمن ساز , هم موافق پرور و هم مخالف پرور .
اينها نيز چند گونه اند , زيرا گاهى جاذبه و دافعه هر دو قوى است و گاهى هر دو ضعيف و گاهى با تفاوت . افراد با شخصيت آنهائى هستند كه جاذبه و دافعه شان هر دو قوى باشد , و اين بستگى دارد به اينكه پايگاههاى مثبت و پايگاههاى منفى در روح آنها چه اندازه نيرومند باشد . البته قوت نيز مراتب دارد , تا مى رسد به جائى كه دوستان مجذوب , جان را فدا مى كنند و در راه او از خود مى گذرند و دشمنان هم آنقدر سرسخت مى شوند كه جان خود را در اين راه از كف مى دهند و تا آنجا قوت مى گيرند كه حتى بعد از مرگ قرنها جذب و دفعشان در روحها كارگر واقع مى شود و سطح وسيعى را اشغال مى كند . و اين جذب و دفعهاى سه بعدى از مختصات اولياء است همچنانكه دعوتهاى سه بعدى مخصوص سلسله پيامبران است  .
از طرفى بايد ديد چه عناصرى را جذب و چه عناصرى را دفع مى كنند . مثلا گاهى عنصر دانا را جذب و عنصر نادان را دفع مى كنند و گاهى بر عكس است . گاهى عناصر شريف و نجيب را جذب و عناصر پليد و خبيث را دفع مى كنند و گاهى برعكس است . لهذا دوستان و دشمنان , مجذوبين و مطرودين هر كسى دليل قاطعى بر ماهيت اوست .
صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتى قوى بودن جاذبه و دافعه براى اينكه شخصيت شخص قابل ستايش باشد كافى نيست بلكه دليل اصل شخصيت است , و شخصيت هيچكس دليل خوبى او نيست . تمام رهبران و ليدرهاى جهان حتى جنايتكاران حرفه اى از قبيل چنگيز و حجاج و معاويه , افرادى بوده اند كه هم جاذبه داشته اند و هم دافعه . تا در روح كسى نقاط مثبت نباشد هيچگاه نمى تواند هزاران نفر سپاهى را مطيع خويش سازد و مقهور اراده خود گرداند . تا كسى قدرت رهبرى نداشته باشد نمى تواند مردمى را اينچنين به دور خويش گرد آورد .
نادرشاه يكى از اين افراد است . چقدر سرها بريده و چقدر چشمها را از حدقه ها بيرون آورده است اما شخصيتش فوق العاده نيرومند است . از ايران شكست خورده و غارت زده اواخر عهد صفوى , لشكرى گران به وجود آورد و همچون مغناطيس كه براده ها ى آهن را جذب مى كند , مردان جنگى را به گرد خويش جمع كرد كه نه تنها ايران را از بيگانگان نجات بخشيد بلكه تا اقصى نقاط هندوستان براند و سرزمينهاى جديدى را در سلطه حكومت ايرانى درآورد .
بنابر اين هر شخصيتى هم سنخ خود را جذب مى كند و غير هم سنخ را از خود دور مى سا زد . شخصيت عدالت و شرف عناصر خير خواه و عدالتجو را به سوى خويش جذب مى كند و هواپرستها و پول پرستها و منافقها را از خويش طرد مى كند . شخصيت جنايت , جانيان را به دور خويش جمع مى كند و نيكان را از خود دفع مى كند .
و همچنانكه اشاره كرديم تفاوت ديگر در مقدار نيروى جذب است . همچنانكه درباره جاذبه نيوتن مى گويند به تناسب جرم جسم و كمتر بودن فاصله , ميزان كشش و جذب بيشتر مى شود , در انسانها قدرت جاذبه و فشار وارد از ناحيه شخص صاحب جاذبه متفاوت است .

پارادوکس

 

ديشب داشتم فكر مي كردم و از هر دري يه چيزي به ذهنم مي رسيد

يهويي بي اختيار ياد دريا افتادم !!! زيباست نه؟!!! همين درياي زيبا

گاها ترسناكه !!! مثلا اگه وسط يه اقيانوس باشي و بشنوي كشتي حامل

شما داره به ياد تايتانيك غرق مي شه!!! باز هم مي گين دريا زيباست؟!!!

شك نكنيد همون دريايي كه از نشستن لب ساحلش اونم دم دماي غروب

ازش لذت مي بردين اون موقع وحشتناك ترين هيولاي زندگي شماست

كه داره شما رو به كام خودش مي كشه و هيچ رحمي هم نداره !!!

بعدش ياد كوه افتادم كه همه اونو سمبل استقامت مي شناسيم و از

تماشاي اون و يا تماشاي مناظر زيباي طبيعت از نوك اون لذت مي بريم

ولي يكي از ويژگي هاي كوه بلند بودنشه و ارتفاع طولاني !!!

بعضي ها هم كه از ارتفاع مي ترسن همون هايي هستن كه خيلي هم

به كوه علاقه دارن و زيبايي اونو تحسين مي كنن !!!

فكر مي كنيد دليل اين همه پارادوكس چيه؟!!!

من مي گم جاذبه و دافعه !!!

تعجب نكنيد جاذبه و دافعه جزو اصولي ترين مباني اظهار وجوديته.

يعني كلا هر كسي كه جاذبه داشته باشه و دافعه نداشته باشه

زياد خوشايند نيست و برعكس كسي كه آخر دافعه هم باشه تنهاي

تنهاست . اين جاذبه و دافعه رو از منابع طبيعي مثل باد و آب و آتش

مي تونيم استنباط كنيم !!! آب هم رفع تشنگي و ايجاد نيرو و ... مي كنه

و هم ايجاد سيل. باد و آتش هم همينطور .

اين دفعه مطلب كليشه اي من زياد هم بي ربط با مهندسي صنايع نيست !!!

چون جاذبه و دافعه ي قوي لازمه ي يك مدير موفقه. شك نكنيد!!!

يك مديري وقتي موفقه كه اونقدر جاذبه داشته باشه كه حرفش كشش

داشته باشه و همه قبولش كنند و اونقدر هم دافعه مي خواد تا هر كسي

به خودش اجازه ي صدور فرامين غير ضروري رو نده و جايگاه هر كسي

حفظ بشه!!! پس يادمون نره داشتن دافعه عيب نيست بلكه خيلي وقتها

باعث افتخارتون بايد باشه كه يه عده ازتون متنفر باشن و هم چنين

دافعه ي مطلق بودن هم اصلا صورت خوشي نداره و اون وقت بايد

رفتارتون رو تغيير بدين .

تكل يا درو؟؟؟!!!

 

اين هم ازون موضوعاتيه كه مي گم گاها بهم الهام مي شه و تا ننويسم دست

 

 ورنمي داره!!! تا حالا به مسائل كارشناسي داوري برنامه ي نود نگاه

 

 كردين؟ بارها كارشناسان داوري فرق بين تكل صحيح و تكل خطا رو توضيح

 

 مي دن ولي باز در هر بازي داور ها به علت شايد خطاي ديد شايد خطاي ديد

 

 مصلحتي و يا اشتباه در تشخيص و يا حتي شايد تمارض بازيكن حريف

 

 اشتباه مي كنن. آخه تكل چند نوع داره !!! يكي همون تكل صحيح كه

 

 كاري با پاي بازيكن حريف نداري و فقط به توپ ( هدف ) تكل مي ري تا

 

 از آن خودت كني. يكي اينكه تكل رو مي زني هم بازيكن حريف درو مي شه

 

 هم توپ . آخري هم اينكه كاري با توپ نداري و فقط مي خواي بازيكن

 

حريف رو درو كني تا علنا از عبورش جلوگيري كني با اينكه مي دوني

 

 شايد از زمين اخراج بشي!!! شما كدوم يكي رو ترجيه مي دين؟!!!

 

 خوب معلومه هر عقل سليمي تكل صحيح رو ترجيه مي ده

 

چون امكان خطا گرفتن داور زير ۵ درصد هست كه اون ۵% هم

 

 شايد به خاطر تمارض بازيكن حريف يا خطاي ديد عجيب داوري باشه.

 

ولي خيلي جاها تو زندگي آدمها وجود داره كه نمي توني تكل صحيح بزني

 

 چون بازيكن حريف خيلي تكنيكش زياده و ممكنه از روي تكل صحيح

 

 تو توپ رو عبور بده !!! اون وقت ترجيه مي دي چي كار كني؟!!!

 

بازيكن و توپ رو باهم مي زني يا فقط بازيكن رو درو مي كني؟ اين روزها

 

 بايد كاري رو بكني كه نه سيخ بسوزه نه كباب!!! حتما مي گين چه جوري؟

 

اگه فقط بازيكن حريف رو درو كني نود و پنج درصد داور به نفع حريف

 

صوت مي زنه. ولي اگه هر دو رو بزني امكانش هست كه داور فكر كنه تو

 

 توپ رو زدي و بي خيال صوت بشه. كدوم به صرفه تره؟

 

البته شرايط هم فرق مي كنه گاهي وقت ها مجبوري بازيكن حريف رو بزني

 

و از زمين اخراج بشي تا تيمت گل نخوره !!! ( يعني خودتو قربوني كني ) .

 

اين روزها وقتي تكل از پشت خطرناك مي زنن و بازيكن حريف رو درو مي كنن

 

 مطمئن باشيد كه از داور بازي خيالشون خيلي خيلي راحته!!! يعني مي دونن

 

 خطا نمي گيره و يا اگه بگيره كارت نمي ده وگرنه هيچ عقل سليمي ترجيه

 

نمي ده كه اين كار رو بكنه!!!  راستي تا حالا تو زندگيتون چند تا تكل زدين؟

 

انصافا تكل بودن يا درو؟ صحيح بودن يا خطا؟

 

شما رو نمي دونم ولي بعضي ها تكل هاي خطرناكي مي زنن كه بازيكن

 

 حريف تا آخر عمرش هم حتي نمي تونه از زمين بلند بشه !!! بعضي ها

 

 هم بازي جوان مردانه رو رعايت مي كنن و بلافاصله بعد از تكل دست حريف

 

 رو مي گيرن!!! و از زمين بلندش مي كنن تا به بازي ادامه بده . به

 

 هر حال چه بخوايم چه نخوايم تو ميدون زندگي هم رقيب هست وهم موقعيت

 

تكل زني هست ولي اول و آخر تصميم گيري خودمون هستيم كه چه نوع

 

 تكلي رو بزنيم و زير پاي حريف رو خالي كنيم !!!

 

هميشه سعي كنيد بازي جوانمردانه رو رعايت كنيد!!! يعني تكل

 

خطرناك غير ضروري ( !!! )

 

نزنين و يا اگه زدين لااقل بعدش دست حريف رو بگيرين و نذارين رو

 

 زمين بمونه. چون اون وقته كه اگه پيروز از ميدون مسابقه هم بيرون اومدي

 

 پشت سرت حرف و حديث در نميارن كه فلاني با بازي ناجوانمردانه برد!!!

 

بازی مار و پله

 

با عرض سلام خدمت بازديد كنندگان پر و پا قرص

 

اين وبلاگ و اونايي كه تازه با اين وبلاگ آشنا شدن .

 

در اين لينك تصميم گرفتم مطلبي رو بذارم كه شايد

 

 در اولين نگاه بگين چه ربطي داره به

 

 مهندسي صنايع؟!!!  اول از همه بگم كه من اين

 

 مطلب جذاب رو تو وبلاگ شخصي خودم

 

 

www.sedayedaneshjoo.blogfa.com

 

 

 

گذاشته بودم كه بنا به درخواست دوستام اينو تو

 

 اين وبلاگ هم مي ذارم .

 

اما ببينيم ارتباط اين مطلب با مهندسي صنايع چيه؟

 

 بايد بگم كه مهندسي صنايع يه زير مجموعه ي

 

 جزئي از يه مهندسي بزرگه كه من اسمشو

 

 مي ذارم مهندسي زندگي!!!!

 

 

Life Engineering

 

 

 

يه مهندس صنايع وقتي مي گيم با فاكتورهاي انساني

 

 سر و كار داره كه در مجموعه ي به مراتب كوچكتري

 

 مثل يك كارخانه اي با پرسنل 500 نفري يا كمي

 

 بيشتر خلاصه مي شه بايد بگم كه مهندسي زندگي

 

 هم با فاكتورهاي انساني سر و كار داره كه كلي تره

 

 و در يك مجموعه متمركز نيست و جمعيتش هم خيلي

 

 بيشتر از اونيه كه تو يه كارخونه مي بينه.

 

 يه مهندس صنايع وقتي مي گيم تو يه كارخونه

 

كايزن رو پياده مي كنه ( كه  اونطوري كه من از

 

 مفهومش فهميدم يعني بهبود مستمر ) تو زندگي

 

 خودش هم بايد كايزن داشته باشه و هر روز بهتر

 

 از ديروز بشه . اينا رو مي گم تا بدونيم كه وقتي

 

 وحيد اميرزاده ويژن هايي رو از آنتوني

 

 يا ماندلا مي گه بي ربط به مهندسي صنايع

 

 نيستن اينا همون مهندسي زندگي هستن.

 

 يه مهندس صنايع اصلا وظيفه اش تو يه مجموعه ي

 

 صنعتي چي مي تونه باشه؟ به نظر من مهمترينش

 

 شايد ايجاد ارتباط بين بخش هاي مختلف مجموعه .

 

 آره زندگي هم همينطوريه يا بهتره بگم كار

 

 مهندسي صنايع شبيه مهندسي زندگيه . همونطور

 

كه تو يه كارخونه اگه يه بخش كند كار كنه كل

 

 كارخونه لنگ مي شه ( مثل سنتيك شيميايي

 

 ديگه يادتونه مي گفتيم سرعت واكنش هاي

 

 شيميايي بستگي به كندترين مرحله داره يا

 

 به قول انديشه سازان كه يه نانوايي رو مثال زده بود )

 

 زندگي هم عين همينه اگه بهترين دانشمند جهان

 

 بشي ولي تو زندگي شخصي يه خانواده ي

 

 درست حسابي نداشته باشي باز هم يه خلا تو زندگيت

 

احساس مي كني!!! برعكسش هم همينطوره هاااا !!!

 

پس با دقت متن زيبا و جذاب زير رو بخونين بعد

 

 درك و فهم خودتون از اين متن و يا ويژن هايي

 

 اگه از اين متن برداشت مي كنين تو قسمت نظرات بذارين .

 

 

 

همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر

 

هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه

 

می دی ؟ آره توی زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی

 

هم يه جور مار و پله هست ؟

 

اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون .

 

بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع

 

کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری .

 

اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی

 

 زندگی ات انتخاب می کنی .

 

شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی ,

 

يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته

 

شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين

 

يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که

 

مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟

 

چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه

 

مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.

 

1)  قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شي

 

مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .

 

2 ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره

 

که چقدر اراده ات رو جزم کنی که ادامه بدی .

 

3 ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز

 

می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسیدنه .اون طرف قضيه

 

رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا

 

ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواظب باش دست و پاتو گم

 

نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه .

 

4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی

 

دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز

 

که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می

 

گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا

 

مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته

 

باشی .می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی

 

نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات همیشه پر از نردبون باشه و خودت

 

هم نردبون باشی واسه ديگران .

 

و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو

 

بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن.

 

پس بگو به امید خدا و تاس رو بنداز.

 

 

هدف

 

 

در ادامه ی مطالب دوست عزیزم بهرام به این نکته ی جالب توجه کنید:

آليس بر سر دوراهي قرار گرفت و گفت: ممكن است به من بگوييد از كدام راه بايد بروم؟

گربه گفت: بستگي داره كجا بخواهي بروي.

آليس گفت: نمي دانم!

گربه گفت: در اين صورت فرقي نمي كند.

                                                                                          

تا زماني كه ندانيم چه كار مي خواهيم بكنيم، هر حركتي بي معني خواهد بود. (اين اصل را فراموش نکنيم)

پس حتما قبل از هر حرکتی سعی کنید اهداف خود را مشخص کنید!

 

 

جامعه ی مصرفی

l مصرف واژه جديدي نيست اما "جامعه مصرفي" واژه کليدي است که فهم آن حوزه هاي جديدي را در علوم اجتماعي بر روي ما مي گشايد. در اين گفتار سعي خواهيم کرد تا بيشتر آن را بکاويم . نخست از مناقشه و تفاوت رويکردي بين رشته هاي علوم اجتماعي در باب مصرف خواهيم گفت و سپس با توجه به نظريات جامعه شناسان نسبت به جامعه مصرفي و مصرف ويژگي ها و پيامدهاي ظهور جامعه مصرفي را در بررسي خواهيم کرد و در پايان به بررسي نسبت جامعه خود با جامعه مصرفي مي پردازيم.

 

l امروزه ما تحت محاصره خارق العادهِ مصرف تظاهري  . . .

 

بقیه در ادامه ی مطلب

 

 

ادامه نوشته